من زندگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم !
دين را دوست دارم
ولي از کشيش ها مي ترسم !
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم ...
چنين مي گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم !







هر چه كني ، بكن ، مكن ، ترك ِ من اي نگار من!
هر چه بـَـري ، ببـَـر ، مبـَـر ، سنگدلي به كار من! ...
هر چه هِلي ، بــِـهل ، مَهــِـل ، پرده به روي چون قمر!
هر چه دَري ، بدَر ، مـَـدَر ، پردهي اعتبار من! ...
هر چه دهي ، بده ، مده ، زلف به باد اي صنم!
هر چه نهي ، بنه ، منه ، دام به رهگذار من! ...
هر چه كِشي ، بكِش ، مكِش ، باده به بزم مدعي!
هر چه خوري ، بخور ، مخور ، خون ِ من اي نگار من! ...
هر چه بـُـري ، ببـُـر ، مبـُـر ، رشتهي الفت ِ مرا!
هر چه كـَـني ، بكـَـن ، مكـَـن ، خانهي اختيار من! ...
هر چه خري ، بخر ، مخر ، عشوهي حاسد ِ مرا!
هر چه تني ، بتـَـن ، متن ، با تن ِ خاكسار من! ...
هر چه كـُـشي ، بكـُـش ، مكـُـش ، صيد ِ حرم كه نيست خوش!
هر چه شوي ، بشو ، مشو ، تشنه به خون ِ زار من! ...
هر چه رَوي ، برو ، مرو ، راه ِ خلاف ِ دوستي!
هر چه زني ، بزن ، مزن ، طعنه به روزگار من






حقيقت
او تمام مدت همين حرف را مي زند
سر به شانه ي خسته ام مي سايد
قلبش را پيشكش مي كند به ستاره هاي چشمانم
و اهسته با عشق مي گويد
دوستت دارم
اه من هميشه حقيقت را در حرف هايش گم مي كنم
و شانه هايم ناگاه تهي مي شوند
وقتي كه شانه هايش تكيه گاه دگري است
و او باز اهسته مي گويد
دوستت دارم







آنکس که درد عشق بداند
اشکي بر اين سخن بفشاند :
اين سان که ذره هاي دل بي قرار من
سر در کمند عشق تو، جان در هواي توست
شايد محال نيست که بعد از هزار سال ،
روزي غبار ما را، آشفته پوي باد ،
در دور دست دشتي از ديده ها نهان ،
بر برگ ارغواني،
- پيچيده با خزان -
يا پاي جويباري ،
- چون اشک ما روان -؛
پهلوي يکدگر بنشاند !
ما را به يکدگر برساند !







سروده
من برگ را سرودي كردم
سر سبز تر ز بيشه
من موج را سرودي كردم
پر نبض تر ز انسان
من عشق را سرودي كردم
پر طبل تر ز مرگ
سر سبز تر ز جنگل
پر تپش تر از دل دريا
و...!







اميد!
قطاري كه نيم شبان نعره كشان از ده ما مي گذرد
آسمان مرا كوچك نمي كند
و جاده اي كه از گرده پل مي گذرد
آرزوي مرا با خود
به افق هاي ديگر نمي برد....
شاملو







نفرين
آن شمع فروزان
در كنارخداوند به آرامي
ميسوخت كه ناگهان خداوند عشق را آفريد
و آن هنگام بود كه آن شمع به يكباره براي هميشه خاموش شد
براي هميشه.... براي هميشه
از خداوند پرسيدم آن شمع كه بود
گفت آن شمع، حقيقت بود كه قرباني عشق شد
حالا ديگر عشق بي اختيار در كنار پيكر خاموش حقيقت ميگريست
و فرياد ميزد:
نفرين بر عشق
نفرين بر عشق
نفرين بر عشق